ماجرای خواستگاری از خواهرم (طنز) - (( با یه کلیک یه عمر حالشو ببر ))
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

26 مرداد 1388 ساعت 15:48

از وقتی خواهرم "های" موهایش را لایت کرده است، فرت و فرت در خانه ما خواستگاری میباشد. آنها همگی داوطلب میباشند به جای من خواهرم را تا نانوایی برسانند. عمویم میگوید "باید به صورت مسالمت آمیز غیرت را به داماد واگذار کنی!" او معتقد است : "ازدواج چیز خیلی خوبی میباشد و یک نان خور کم میشود!" ولی بابایم میگوید : "دخترم میخواهد درسش را ادامه دهد." 
 
 
  
پریروز :
یک آقای پسر با کلاسور و عینک خواستگار میباشد. ما از بادمجان زیر چشمش میفهمیم که دانشجو میباشد. خواهرم میگوید : "من به جز یک خانه ویلایی در خیابان بالاشهر و یک ماشین انژکتور و کلی درآمد و اجازه نصب پوستر نیکبخت، هیچ توقعی ندارم!"
مادر بزرگم میگوید : "پسرم شما چه کاره میباشی؟ "
آقای دانشجو در حالی که خیلی لطافت ابراز میکند، میگوید : "آرامش فعال میکنم." من نمیدانم آرامش فعال چه میباشد. عمویم میگوید : "یک چیزی تو مایه های دمت گرم میباشد."
بابایم میگوید : " من به کتک خور جماعت دختر نمیدهم، تازشم دخترم میخواهد درسش را ادامه بدهد." 
 
 
  
دیروز :
یک آقایی که خیلی هیکل میباشد، با دوستانش در خانه ما خواستگار میباشد. دوستانش او را برادر صدا میزنند.
بابایم میپرسد :"شغل شریف شما چه میباشد؟" او با صدای رسا میگوید : "آرامش فعالیها را فشار میدهیم!"
خواهرم روی پوستر نیکبخت چایی میاورد که تست روشنفکری کند. آقای هیکل در حال قرمز بودن میگوید : "این چه میباشد خواهر؟" من نمیدانم چرا آقای برادر چایی نخورده فامیل میباشد!

بابایم میگوید : من به کتک زن جماعت دختر نمیدهم، دخترم هم می خواد درسش رو ادامه بده. 

 

 

 

امروز

امروز خیلی برهه زمانی خاصی میباشد. عمویم میگوید که یک آقای محترمی که مرفه بی درد باشد امروز خواستگار میباشد. خواهرم همه پوسترهایش را از دیوار کنده است. مبل ها و ماهواره فرنگیز خانم اینا را هم قرض کرده ایم که یک وقت کم نیاوریم.

عمویم میگوید: مهمان ها که آمدند خودت را جلوی ماهواره تکان بده تا خیلی مدرن باشیم! تازشم مادربزرگم موهایش را حنا لایت کرده و دندانهای مصنوعی اش را مسواک زده که پوزشان را در ژیگولی بزنیم. من هم خیلی خوشحال میباشم از بس عمویم میگوید: اگر آقای بی درد دامادمان شود ما هم یک ماه عسل در دوبی ای ، جایی افتادیم!

به مناسبت فرا رسیدن خواستگار، خواهرم غش می اشد. آقای خواستگار با یک دسته شیرینی و یک جعبه گل وارد میشود. او یک پفک خارجکی هم به من باج میدهد.

آقای خواستگار باج بده به چشم برادر زنی خیلی هلو می اشد. آدم خوشش میاید. خواهرم پس ازصرف یک لیوان آب قند به هوش میاید ! ولی چایی را من تعارف میکنم که آنها نفهمند ما خیلی هول شده ایم.

آقای خواستگار از بس با حیا میباشد، به جای خواهرم به مادربزرگم زل زده و لبخند میزند. عمویم میگوید: شما از کی بی درد شده اید؟  آقای هلو میگوید: وقتی همه همدیگر را فشار میدادند ما بار خود را بستیم. من نمیدانم از راه باربری هم میشود بی درد شد!

مادربزرگم میگوید : کسب و کار شما چه میباشد؟ آقای بی درد با اطوار میگوید: بیزینس میباشم و من نمیدانم آن چه میباشد. عمویم میگوید: متلک جدید میباشد که من هم بلد نمیباشم!

خواستگار بی درد باربر خیلی عشقولانه مهربانانه به مادر بزرگم نگاه میکند. عمویم یواشکی توضیح میدهد: از قدیم گفته اند مادر را ببین دختر را ببر.

آقای اطوار میگوید: شما چه انتظاراتی دارید ؟ دندانهای خواهرم قفلیده شده است . عمویم میگوید از قدیم گفته اند هر گلی زدید همانقدر آش میخورید! ولی بابایم میگوید : دخترم میخواهد درسش را ادامه دهد.

آقای مرفه با حالت قمیشانه به مادربزرگم که سیب گاز میزند میگوید: نظر خودت چه میباشد عزیزم؟ ما خیلی بدبخت میباشیم از بس داماد، عروس را اشتباه گرفته است! خواهرم مجددا غش میباشد. مادربزرگم از هولش دندان هایش را لای سیب جا میگذارد ! بابایم و عمویم دنبال آلت قتاله میگردند..... 

 

 

من دلم خیلی برای خواهرم میسوزد از بس باید تا صبح پوستر نیکبخت به دیوار بچسباند

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo